به شوق وصل تو بی تابم
به غیرتوکسی ندارم،دریابم
اگرلایق دیدارنمی دانی مرا
لااقل یک شب بیا به خوابم
مرابحال خویش وامگذار دمی
به همه گفتم که توئی اربابم
عنایتی کن از کرم امشب
مرابه غلامی خویش کن انتخابم
مراازین شب ظلمانی ببر
ای به شبهای ظلمانی مهتابم
اگرچه اسیرگناه بسیارم
اگرچه غرق این گردابم
بگیر دست مرا ازکرم امروز
توئی به آسمان عشق آفتابم
خوشابحال سیصدوسیزده یارت
چه می شودببینم من زاصحابم
تمام شد عمرعلمدار و گفت
بیاو بافراقت اینقدرنده عذابم
سروده جهان میهن (علمدار) دیماه 1394